مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

خاطرات عيد سال 92

1392/2/5 11:52
391 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزيزم. اميدوارم كه امسال سال خوب و سلامتي براي همه باشه.

ما هر سال، سال تحويل رو خونه خودمون بوديم و امسال هم مهديس لحظه سال تحويل خواب بود.

بعد با صداي دعاي لحظه تحويل سال بيدار شدي و به هم ديگه تبريك گفتيم. و تا بعدازظهر برنامه هاي تلويزيون رو ديديم و از خودمون پذيرايي كرديم. ساعت 6.30 آمده شديم و رفتيم خونه ماماني (مامان من) و فرداش هم رفتيم خونه ماماني (مامان بابا) و بعد هم خونه مادربزرگاي بابا.و روز چهارم عيد هم رفتيم ديدن پدربزرگ و مادربزرگ مامان به سمت اراك.

اينجا بهت ميگم بخند و داري شوخي مي كني.

مهديس و بابا مهدي

عمو ميلاد و زن عمو عسل روز 11 فروردين براي هميشه رفتند به سوئد تا زندگيشون رو اونجا شروع كنند. (إن شاءاله كه خوشبخت بشند)

اينجا داري آماده ميشي كه بريم خونه ماماني(منير) تا بريم فرودگاه ولي شما و داستانهاي لباس پوشيدنت:

مرحله (1):

مرحله (2):

مرحله (3):

مرحله آخر كه بالاخره آماده شدي كه بريم.

اينجا هم فرودگاه كه اول شما به عشق هواپيما اومدي و وقتي ميديدي كلي ذوق مي كردي و وقتي كه فهميدي عمو و زن عمو دارن ميرن كلي گريه كردي.

و اما روز 92/1/14 با بابا مهدي رفتيم پارك ارم كه خيلي خوش گذشت. كوچكتر كه بودي برده بودمت ولي حالا اسم همه حيوونها رو بلد بودي و صداهاشون رو ميدونستي و خيلي دوست داشتي.

اينجا ورودي قسمت حيوانات بود كه چون بچه ها ميرفتند روي اين آقا شيره عكس ميانداختند شما هم گفتي منم ميخوام.

بعد با ديدن اين اسب خشگل كلي ذوق كردي و گفتي برم سوار شم، برم.... (فكر نمي كردم كه از اين جرأتها داشته باشي، كه خوشم اومد)

مهديس و بابا مهدي

اين آقا صاحب اسبه بود

اينجا هم رفتيم تو قسمت بازي ها كه اولش مي ترسيدي. ولي ديگه همه بازيهايي رو كه به سن شما ميخورد رو سوار شدي. چون فقط ازت فيلم گرفتم، اين تنها عكسي بود كه انداختم.

اين هم از تعطيلات عيد امسال كه اميدوارم هميشه خوش باشي.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مانی محیا
26 خرداد 92 7:47
دوستم. رمزم کلمه: خودم. تایید نکنی